سيد محمد باقر برقعى
3622
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
رفيقى شفيق است كز دوستان * همه زندگى دستبردار نيست بود نزد اهلش به غايت عزيز * گرش عزّتى نزد سركار نيست ز افيونىاش پرس مقدار و جاه * گرش در برت جاه و مقدار نيست كه در شرع افيونيان كافر است * به جان هركه او را خريدار نيست شام دراز رفت يار از درم درآمد و ننشسته باز رفت * خوش دلنواز آمد و بس جانگداز رفت آمد كه بند غم بگشايد ز پاى او * دل پايبند غم شد و آن دلنواز رفت گفتم به مهر خوش بنشستى به قهر خاست * گفتم نيازمند وصالم به ناز رفت رويش فروغ چهرهء جان بود و درنهفت * مويش كمند دل شد و ناكرده باز رفت گفتم كه راز عشق نهان فاش گويمش * دامن كشيده از من و نشنيده راز رفت جان خست و دل شكست و شكيب و قرار برد * در نرد عشق او چو شد پاكباز رفت من ساخته به سوز غم عشق و در گداز * او طعنهزن به عشق و غم و سوز و ساز رفت آسيمهسر فرو به گريبان حسرت است * ما را كه از بر ، آن صنم سرفراز رفت خرّم شبى كه در بر او داستان ما * تا بامداد بر سر ناز و نياز رفت وان نازنين رخ از پس گيسو نمود و گفت * كوته سخن سحر شد و شام دراز رفت پند شاعر دلا از مهر ورزيدن حذر كن * هواى عاشقى از سر به در كن جفا دانم ندانى كرد ، امّا * وفا از سر بنه يا ترك سر كن نديدى همرهى چون در ره مهر * بگردان روى و ره سوى دگر كن محبّت محنت افزايد كه گفتهست * محبّت بيش و محنت بيشتر كن چو بينى از نظر اندازدت دوست * ز كيش دوستى صرفنظر كن ز مهرويى نشان مهربانى * اگر ديدى تو ما را هم خبر كن سزاى خوبى ار گويد بدى نيست * ز گوشى بشنو و گوشى به در كن من اينها گفتم ، امّا در ره عشق * چو بينى تير بارد جان سپر كن